تبليغاتX
ruze_ghermeze_man
ASHEGHAAN

من از کجاي تو شروع شدم در امتداد لحظه اي که امتداد تو بود از درون تو گذشتم، در درون تو زاده شدم چون حوا که از دنده ي آدم بيرون آمد خودم را تنها يافتم ميان فاصله اي از خودم، تا سايه هاي تو *** غم هايم آشنا با من نفس مي کشند با حادثه هاي معمول از حوادث عبور مي کنند از فضاهاي رنگي به جستجوي بيرنگي آهنگ بي صداي بودن، بودم يا طنين ترانه اي در دور *** کلاه تو بزرگ بود و پر سايه و من و سبزهاي کوچک، در انتظار نور سوار بر خيالات خودم بودم که بادي وزيد و پلکهايم در افق گم شد با سکوت *** در چشمانت سؤالي بود نوري که از مردمکهايت مي ريخت پريدن پرنده اي از ميان پلکهايت در چشمانت سوال... و من که بي تفاوت از کنارت عبور کردم

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت 11:27  توسط masoud abdan | 
عاشقانه ها


‎گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه

***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه

***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه

***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
           بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!             

 


وقتي خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني . .

اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه

 لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره...

 


دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست

داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم

     


گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...

گفتم : كجا؟

گفت : رو قلبت ...

گفتم : مي توني؟

گفت : آره زياد سخت نيست ...

گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...

يه خنجر برداشت ...

گفتم : اين چيه؟

گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .

ساكت شدم  ...

گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟

خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت :

دوستت دارم ديوونه !!!

اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .

اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...         

   خدايا عشقم بر گرده .

+ نوشته شده در  87/11/12ساعت 11:23  توسط masoud abdan | 

دل به پايت ريختم تا تو برخيزي برخاستي، قد كشيدي، اوج گرفتي، و با سر آسمان سفتي. دستت فشردم كه دستم گيري، دستم فشردي ، كه با تو هستم، پر توان باد آن دست. باز مي گرديم باز مي گرديم كه طبل آسمان كوبيم. كه راه كهكشان پوييم، كه نور مهر افشانيم به چهر تيره تاريخ! باز مي خوانيم باز مي گردند باز مي گرديم، دست افشان، پاي كوبان، با سرود زندگي بر لب.

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت 11:17  توسط masoud abdan | 

بده دستت به دستانم كه دست تو به دست من ، بسازد صبح فردا را تو عشق من شدي و من عاشق عشقت من اين عشق و من اين عاشق چنين آسان نمي بازم. تو ليلي گشتي و عالم همه مجنون من اين ليلي چنين مجنون نمي خواهم، ( ما به سر پنجه تدبير گشاييم ره فردا را - اينك آن لحظه "ديدار" نزديك است ،بيا ).

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت 11:6  توسط masoud abdan | 

 

ميان پرده و پروا يكي كن راه فردا را كه فردا را چو ديروزت نمي خواهم. من اين را با تو مي گويم تو راز دل بگير آن را من اين ساقي،من آن ساغر نمي خواهم. بكن پاي خود از ديروز بنه پنجه بر آينده كه آينده،فرو مانده،چو دوش و دي نمي خواهم. درونت كوه آتش شد برونت خاك و خاكستر نمي خوام. درونت را برونت كن برونت كار و زيبايي بزن بر تارك تاريخ مهر فتح فردا را كه فردا زاده عشق است و انديشه. سرود زندگي سر كن لباس سروري بر كن بنه از سر كلاه ياس و نوميدي به حكم زندگي طي كن طريق عشق و انديشه كه تضميني است انديشه بر اين عشق جهانگيرت. بهارت را بهاران كن زمينت را گلستان كن.

+ نوشته شده در  87/04/11ساعت 10:56  توسط masoud abdan | 

آري شهر من شهر نيمبلوك شهري است با مردماني خونگرم و دست هايي پينه بسته كه بركت را بر سر سفره هاي آنان به ارمغان مي آورد . من اين شهر و مردمانش و فرهنگ باستاني اش را مي ستايم و از داشتن اين چنين شهري و اين چنين همشهرياني به خود مي بالم .

+ نوشته شده در  87/04/08ساعت 17:12  توسط masoud abdan | 
اري زندگي رنگش مشكي است.... مشكي همان رنگ تنهايي هاست.... آري خدا عشق را در وجود من و تو آفريد... و خدا مي دانست كه اين بنده عاشق مي شود... او كه بر هر چيزي داناست از خود نيز نشانه اي بر روي زمين گذاشت... تا عاشقانش آن را زيارت كنند... آري درست است اين همان خانه كعبه است... خانه اي كه حتي رنگ آن هم مشكي است... پس مشكي همان عشق ، زندگي و تنهايي است...
+ نوشته شده در  87/04/02ساعت 0:19  توسط masoud abdan | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
در صورت داشتن هر گونه پيشنهاد يا انتقاد در بهتر ساختن وبلاگ از طريق ايميل و يا تلفن با من در ميان بگذاريد.
EMAIL:pesare_baahaal_bir@yahoo.com
MOBILE1:09365617694
MOBILE2:09159623927

نوشته های پیشین
بهمن 1387
تیر 1387
نویسندگان
masoud abdan
مسعود ابدان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان